#موژان_من_پارت_361

- چيزي نشده كه بخوام خودم و خالي كنم .

- مُوژان خودتم ميدوني كه چي شده بايد باهاش كنار بياي . خودت و خالي كن . ميتوني باهام حرف بزني .

به سمتش برگشتم با چهره ي عصباني گفتم :

- بهت ميگم هيچي نشده .

رادمهر نگاهش و به جلو دوخت و ديگه چيزي نگفت . چرا با اون دعوا ميكردم ؟ مگه اون مقصر بود ؟ رسيديم . رادمهر گوشه اي پارك كرد . پاهام ميلرزيد . به جمعيت سياه پوشي كه دور قبري جمع شده بودن نگاه ميكردم . قدرتش و نداشتم كه جلو برم . رادمهر اومد و در طرف من و باز كرد . آروم گفت :

- مُوژان اگه نميتوني برميگرديم خونه . هنوز دير نشده

آب دهنم و قورت دادم و سعي كردم مصمم بگم :

- نه ميخوام اينجا باشم .

رادمهر هيچي نگفت دستم و گرفت و كمكم كرد به سمت جمعيت بريم . كمي كه جلوتر رفتيم احسان دوون دوون به سمتمون اومد نگاهي به من كرد و بعد با اون قيافه ي خسته و به هم ريختش به رادمهر گفت :

- پس چرا آورديش ؟ اگه حالش بد بشه چي ؟

- اصرار كرد نميتونستم كنترلش كنم .

اصلا حواسم به اون دو تا نبود فقط چشمم به جلو بود . احسان جلوم وايساد و گفت :

romangram.com | @romangram_com