#موژان_من_پارت_360


رادمهر كه فكر ميكرد شايد دوباره عصبي بشم آروم گفت :

- باشه باشه ميبرمت ولي بايد قول بدي كه آروم باشي . قول ميدي مُوژان ؟

چه كار سخت و مسخره اي ازم ميخواست . ولي تو اون لحظه به تنها چيزي كه فكر ميكردم ديدن مامان و بابام براي آخرين بار بود .

سرم و آروم تكون دادم گفت :

- اين قبول نيست بايد قول بدي .

عجب وقت بدي رو براي گير دادن انتخاب كرده بود با بيحالي گفتم :

- باشه قول ميدم .

با اين حرفم رادمهر ساكت شد . كلافه بود . شايد ميترسيد دوباره حالم بد بشه . ولي من به تنها چيزي كه فكر نميكردم خودم بود .

رادمهر توي سكوت به سمت بهشت زهرا راند . دل توي دلم نبود قلبم بالا و پايين ميشد . انگار تا از نزديك نميديدم مرگشون و باور نميكردم . هيچ اشكي نميريختم . صداي رادمهر به گوشم رسيد :

- مُوژان يه چيزي بگو . خودت و خالي كن همه چي رو تو خودت نريز .

صدام ميلرزيد گفتم :


romangram.com | @romangram_com