#موژان_من_پارت_355


- باشه . تو فقط الان آروم باش .

- مامان ، بابا .

دو تا پرستار اومدن توي اتاق انگار فرشته ي نجاتم و ديده باشم بلند گفتم :

- من و از دست اين نجات بدين . نميذاره من برم پيش مامان و بابام .


يكي از پرستارا به رادمهر گفت :

- كي بيدار شد ؟

- چند دقيقه اي ميشه .

يكي ديگه از پرستارا هم كنار سرمم اومد و چيزي توش تزريق كرد . هنوزم تقلا ميكردم ولي هي بي جون تر و بي جون تر شدم . خوني كه روي دستم بود و تميز كردن و از در بيرون رفتن . رادمهر دستم و توي دستش گرفت و آروم نوازشش ميكرد . پلكام سنگين شده بود . آروم روي هم افتاد و دوباره به خواب رفتم .

****

يه بار ديگه به هوش اومدم به نظر ميومد كه صبح باشه دوباره همون اتاق سفيد لعنتي . حس ميكردم چند ساله كه خوابيدم . نگاهي به اطرافم انداختم خبري از سرم نبود ولي دستم توي دستاي رادمهر بود كه سرش و روي تخت گذاشته بود و به خواب رفته بود . خواستم دستم و از توي دستش بيرون بكشم كه يهو رادمهر پريد و با ديدنم گفت :

- بيدار شدي ؟

romangram.com | @romangram_com