#موژان_من_پارت_354

اصلا معني حرفاش و نميفهميدم فقط ميخواستم پسش بزنم . پام لبه ي تخت آويزون بود و سعي ميكردم بيام پايين ولي دستم به يه جايي گير بود . سوزشي رو حس كردم ولي برام هيچي مهم نبود . رادمهر و ديدم كه سراسيمه وارد اتاق شد سيما جون با ديدن رادمهر با التماس گفت :

- رادمهر بيا كمك ميخواد بياد پايين .

رادمهر نگاهي به دستم كرد و نزديكم اومد سيما جون نتونست خودش و كنترل كنه از در رفت بيرون . رادمهر من و گرفت و مثل پر كاهي دوباره روي تخت خوابوند . زورم بهش نميرسيد كه دستاش و پس بزنم . با اخماي تو هم گفتم :

- ولم كن ميخوام برم .

- كجا ميخواي بري ؟ نگاه كن با دستت چيكار كردي . بخواب الان سرمت تموم ميشه .

بازم تقلا ميكردم حرفاش و نميفهميدم :

- ميگم ولم كن . مامان . مامان

بلند فرياد ميزدم . رادمهر دلسوزانه نگاهي بهم انداخت و گفت :

- آروم باش عزيزم . ميبرمت پيشش تو فقط آروم باش .

هنوزم دستام توي دستاي قدرتمندش بود دوباره با فرياد گفتم :

- ولم كن لعنتي اگه بابام بفهمه دستام و گرفتي مياد تلافيش و سرت در مياره . بذار برم .

حس كردم حلقه ي اشكي توي چشماي رادمهر نشست آروم تر از قبل گفت :

romangram.com | @romangram_com