#موژان_من_پارت_353
- من دخترشونم چيزي شده ؟ تورو خدا بگين .
داشت اشكم در ميومد ديگه . رادمهر سراسيمه خودش و به من رسوند و كنارم وايساد ميپرسيد كيه ولي من جوابي بهش ندادم گوشم به حرفاي مرد بود .
- راستش خانوم چجوري بگم . آقاي كياني و يه خانومي كه همراهشون بودن توي ماشين ، توي جاده تصادف كردن .
بلافاصله كه اينو شنيدم گوشي از دستم سر خورد و من ولو شدم روي زمين . داشتم تازه حرفاي مرد و براي خودم حلاجي ميكردم . چي گفته بود ؟ بابا و مامان توي جاده تصادف كرده بودن ؟ چقدر دلم براشون شور زده بود ! اشكام روي گونم جاري شد . رادمهر سريع تلفن و گرفت و مشغول حرف زدن با مرد شد . صداش و نميشنيدم همه چي انگار توي خلا داشت اتفاق ميفتاد رادمهر و ديدم كه دستپاچه تلفن و قطع كرد و به سمتم اومد . به شدت تكونم ميداد و چيزي ميگفت ولي صداش و نميشنيدم . چشمام آروم آروم بسته شد فقط لحظه ي آخر حس كردم دست قدرتمندي من و از روي زمين بلند كرد ديگه همه جا سكوت بود و تاريكي .
****
چشمام و كه باز كردم اتاق سفيدي نظرم و جلب كرد سرم و چرخوندم كسي توي اتاق نبود حدس زدم بايد بيمارستان باشم . بيمارستان ؟ چرا اينجا بودم ؟ يكم فكر كردم تازه همه ي اتفاقا مثل فيلم جلوي چشمم اومد . تلفن ، صداي مضطرب مرد ، خبر تصادف . . . يهو تو جام نيم خيز شدم مات و مبهوت بودم . واقعا خواب بودم يا واقعيت داشت ؟ در اتاق باز شد نگاهم گنگ روي در اتاق چرخيد . سيما جون و ديدم كه با لباس سر تا پا سياه و چشماي اشكبار به طرفم ميومد انگار مغزم فرمان هيچ كاري رو نميداد . وقتي ديد بيدارم جلو اومد و دستم و گرفت گفت :
- خوبي مُوژان جان ؟ از نگراني مردم دخترم .
دخترم ؟ دخترم . . . دخترم . . . هي توي سرم ميچرخيد . مامانم . . . اون هميشه بهم ميگفت دخترم . من فقط دختر اون بودم . دستم و از توي دست سيما جون بيرون كشيدم و زير لب گفتم :
- مامانم مامانم .
خواستم از روي تخت بلند شم كه سيما جون شونم و گرفت و سعي كرد مانعم بشه ولي مدام دستش و پس ميزدم انگار خدا يه قدرت خاصي بهم داده بود . گريه نميكردم ولي مات بودم . دلم ميخواست از اون بيمارستان لعنتي فرار كنم . مامان بابام كجا بودن ؟ سيما جون با چشمايي اشك بار گفت :
- مُوژان جان بخواب عزيزم . سرمت هنوز تموم نشده . حالت دوباره بد ميشه ها . نيا پايين از تختت .
romangram.com | @romangram_com