#موژان_من_پارت_346
كلافه لباسام و در آوردم اول از همه بايد دوش ميگرفتم .
بعد از اينكه دوش گرفتم روي مبل لم دادم و فكر كردم . مگه تصميم و به عهده ي من نذاشته بود ؟ مگه من دوستش نداشتم ؟ پس چرا بايد با لجبازي زندگيم و دوباره خراب كنم ؟ يه بار تصميم بچه گانه گرفته بودم بس نبود ؟
يه صدايي بهم ميگفت " پس غرورت چي ؟ اگه پست بزنه ميخواي چيكار كني ؟ ميخواي التماسش كني تا از ايني كه هست مغرور تر بشه ؟ "
نه رادمهر اين كار و باهام نميكرد . رفتارش ضد و نقيض بود با دست پس ميزد با پا پيش ميكشيد نميفهميدم منظورش از اين كارا چيه . كلافم كرده بود . واقعا اگه بهم علاقه داشت پيشنهاد طلاق ميداد ؟
نفسم و پر صدا بيرون دادم و كلافه دستم و بين موهام بردم . كاش ميشد رادمهر حرفي بزنه تا بتونم تصميم خودم و بگيرم . هر روز كه ميگذشت بهش احساس وابستگي بيشتري ميكردم . دلم ميخواست بيشتر كنارش باشم . ولي وقتي يهو تبديل به رادمهر سرد و بي احساس ميشد دلم ميخواست تا جايي كه ميشه ازش دور بشم . . .
دلم هواي مامان و بابارو كرد سريع گوشي رو برداشتم و به بابا زنگ زدم گفت كه فردا شب راه ميفتن سمت تهران . خوشحال بودم از اينكه زود برميگردن . زياد طاقت دوريشون و نداشتم مخصوصا الان كه توي شرايطي بدي قرار داشتم . كاش سوگندم ميومد تهران حداقل ميتونستم باهاش حرف بزنم .
به نظر خودم سوگند منطقي تر و عاقل تر از من بود . گوش شنواي خوبي داشت و هميشه هم بهترين پيشنهادارو ميداد . البته بيشتر پيشنهادايي كه ميداد و معمولا من انجام نميدادم مثل همين قضيه ي عروسي ولي بعدش فهميدم كه چقدر حق با سوگند بوده .
دلم براش تنگ شده بود !
براي اينكه كمتر فكر و خيال كنم به اتاقم رفتم و مشغول تميز كردنش شدم . خيلي وقت بود كه تميز كاري اساسي نكرده بودم . در كمدم و باز كردم همه ي وسايل و يه جوري چپونده بودم اون تو ! كنار كمدم نشستم و مشغول مرتب كردنش شدم .
نگاهم به كارتي افتاد كه براي تولد احسان خريده بودم . بازش كردم و دوباره خوندمش . واقعا حسم اون موقع به احسان چي بود ؟ چرا اينجوري شده بودم ؟ انگار ورق برگشته بود . ديگه اين كارت به دردم نميخورد . پارش كردم و ريختمش دور . انگار با دور ريختن اون كارت اون يه ذره علاقه اي هم كه ته قلبم به احسان مونده بود رو هم ريخته بودمش دور !
چند ساعتي سرگرم كار بودم . وقتي به خودم اومدم كه صداي شكمم در اومده بود نگاهي به ساعت كردم 4 بود . از جام بلند شدم و به سمت تلفن رفتم . براي خودم پيتزا سفارش دادم و دوباره برگشتم سر كارم .
نيم ساعت بعد پيتزام رسيد . پولش و دادم و مشغول خوردن شدم . دوباره ترديد به دلم افتاد . شاخه گلي از توي گلدون روي ميز برداشتم و به دست گرفتم . ياد بچگيام افتادم . گلبرگاي گل و مي كندم و ميگفتم
romangram.com | @romangram_com