#موژان_من_پارت_345


- گفتم كه ميرسونمت چرا انقدر اصرار داري خودت بري ؟

همونجوري كه از ترس تصادف دستگيره ي ماشين و چسبيده بودم گفتم :

- آخه جونم و دوست دارم !

لبخند محوي زد و يكم سرعتش و كم كرد . تا خونه حرفي نزديم . وقتي جلوي در خونه داشتم پياده ميشدم گفت :

- مُوژان ؟

به سمتش برگشتم و گفتم :

- بله ؟

توي چشماش چيزي بود كه من نميفهميدمش . گنگ و پرسشگر نگاهش كردم . يه كمي بهم خيره شد و بعد نگاهش و ازم گرفت و گفت :

- يكم بيشتر فكر كن . سرسري و از روي لجبازي جوابي بهم نده . واسه ي دو هفته ي ديگه رو ميگم .

تپش قلبم بالا رفت . چه جوابي ازم ميخواست . اومدم چيزي بگم كه سريع گاز داد و رفت .

بالاخره بعد از چند دقيقه به خودم اومدم و داخل خونه رفتم . منظورش چي بود كه گفت بيشتر فكر كن ؟


romangram.com | @romangram_com