#موژان_من_پارت_347
- طلاق ميگيرم . . . طلاق نميگيرم . . . طلاق ميگيرم . . . طلاق نميگيرم .
به آخرين گلبرگ رسيدم :
- طلاق نميگيرم .
مثل بچه ها ذوق كردم . ولي چيزي طول نكشيد كه ذوقم كور شد . اگه به اين چيزا بود كه الان بايد با احسان ازدواج ميكردم ! يادم نميره وقتي بچه بودم براي اينكه بفهمم احسان دوستم داره يا دوستم نداره گلارو پرپر ميكردم . هميشه هم آخرين گلبرگ دوستم داره ميشد ! چقدر خوشحال ميشدماحساسم جوري بود كه انگار خودش بهم ابراز عشق كرده . نيشخندي زدم و از جام بلند شدم . اين كارا فايده نداشت خودم بايد فكري ميكردم . . .
تا شب انتظار داشتم كه رادمهر بهم زنگ بزنه يا سراغي ازم بگيره ولي هيچ خبري ازش نبود . از يه طرف ناراحت شدم ولي از طرف ديگه بهش حق دادم . شايد ميخواست بهم زمان بده تا فكر كنم ! روي تختم دراز كشيدم داشتم ديشب و با امشب مقايسه ميكردم . بالشم و توي بغلم گرفتم و سعي كردم بخوابم .
مامان جيغ ميكشيد بابا با دستپاچگي سعي ميكرد ماشين و نگه داره ولي لعنتي ترمزش بريده بود داشتن تصادف ميكردن . نه يكي كمكشون كنه . خدا تو كمكشون كن . محكم خوردن به يه كاميون . بابا با سر خوني افتاده بود رو فرمون مامان هم گردنش از پنجره ي ماشين بيرون افتاده بود . بلند فرياد ميكشيدم و كمك ميخواستم ولي توي اون جاده ي سوت و كور انگار كسي نبود كه به دادم برسه . زجه ميزدم . به سختي تن نيمه جونشون و از ماشين كشيدم بيرون سرشون و تو بغلم گرفته بودم . سرد سرد بودن نبضشون ديگه نميزد . نه نبايد من و اينجا تنها ميذاشتن . با فرياد اسمشون و صدا ميزدم . تورو خدا بلند شين يه نگاه به دخترتون بندازين . مامان تو نبايد بري . تكونشون ميدادم ولي اصلا عكس العمل نشون نميدادن از خودشون .
فريادي كشيدم و از خواب پريدم . واقعا گريه كرده بودم . صورتم خيس از اشك بود . نفس نفس ميزدم . نگاهي به اطرافم كردم وقتي مطمئن شدم كه خواب ميديدم تازه به خوابم فكر كردم . اين چه خوابي بود كه من ديدم ؟ بدنم عرق سرد كرده بود . پاهاي لرزونم و تكوني دادم و از تخت اومدم پايين . به سمت سرويس بهداشتي رفتم و به صورتم آب زدم . خدارو شكر كردم كه همش يه خواب بوده .
ليواني آب خوردم . تازه انگار از شوك بيرون اومده بودم . ميخواستم به بابا زنگ بزنم ولي نگاهي به ساعت كردم 3 نيمه شب و نشون ميداد . منصرف شدم و به سمت تختم حركت كردم . صبح بهشون زنگ ميزدم .
صحنه هاي خوابم يه لحظه هم از جلوي چشمم كنار نميرفت . دلشوره ي بدي به جونم افتاده بود .
خوابم نميبرد كاش يكي الان پيشم بود . ترسيده بودم . روي تختم نشستم و به ديوار رو به روم خيره شدم . بعد از چند دقيقه دوباره پلكام سنگين شد و خوابيدم . ولي تا صبح بارها و بارها با وحشت از خواب پريدم .
حدوداي 9 صبح بود كه تلفن و برداشتم سريع شماره ي بابا رو گرفتم با دومين بوق صداش توي گوشي پيچيد انگار نفسم تازه سر جاش اومده بود گفتم :
romangram.com | @romangram_com