#موژان_من_پارت_343


آروم دستش و از دور خودم برداشتم و سريع از تخت پايين اومدم گوشه ي اتاق زود لباسام و عوض كردم و بيرون رفتم . تازه نگاهم به ساعت افتاد 10 و نشون ميداد . از آشپزخونه صدا ميومد به سمت آشپزخونه رفتم و سيما جون و مشغول چيدن ميز صبحانه ديدم آروم سلام كردم با شنيدن صدام به سمتم برگشت و گفت :

- سلام صبح بخير عزيزم . خوب خوابيدي ؟

لبخند زدم و گفتم :

- ممنون .

- ديگه الان ميخواستم بيام صداتون كنم چه خوب كه خودت بيدار شدي . بي زحمت برو رادمهر و صدا كن دخترم .

چشمي گفتم و دوباره به سمت اتاق رفتم . قبل از اينكه رادمهر و بيدار كنم توي آينه نگاهي به خودم كردم . وقتي از ظاهر خودم مطمئن شدم به سمت رادمهر رفتم دستم و جلو بردم و تكوني بهش دادم و آروم گفتم :

- رادمهر . . . رادمهر بيدار شو . . .

چشماش نيمه باز شد ولي دوباره خوابيد . دوباره صداش كردم و بالاخره از جاش بلند شد نگاهي به اطراف و بعد به من انداخت . لبخندي نا خودآگاه روي لبم نشست گفتم :

- مامان ميز صبحانه چيده .

- ساعت چنده ؟

- 10


romangram.com | @romangram_com