#موژان_من_پارت_342
- اصلا تقصير سيما جونه با اين لباسي كه بهم داده .
گفت :
- ديوونه تو از من خجالت ميكشي ؟ من كه شوهرتم !
- آره ولي دو هفته ي ديگه چه نسبتي باهام داري ؟
حرفي نزد نگاهش و به سقف دوخت و خيلي آروم گفت :
- مطمئن باش تا خودت نخواي و از روي عشق نباشه من كاري بهت ندارم . پس بهتره با اين پتو پيچي هات خودت و عذاب ندي و راحت بخوابي . شب بخير .
دوباره پشتش و بهم كرد . اينكه تا همين الان داشت ميخنديد يعني با حرفم ناراحت شد ؟ نفسم و پر صدا بيرون دادم و پتو رو يه كمي پايين تر كشيدم از گرما نفس كشيدن برام سخت شده بود . البته خودم ميدونستم كه اين كارا مال سر شبه چون عادت داشتم انقدر توي تختم وول ميخوردم كه معمولا صبح كه ميشد هيچ پتويي روم نميموند . توي دلم خدا خدا كردم كه صبح من زودتر از رادمهر از خواب بيدار شم كه اگه همچين گندي زده بودم خودم درستش كنم .
ولي دلم از طرفي براي ناراحتي رادمهر گرفت . وقتي ميخنديد روحيه ميگرفتم . ولي الان ناراحت و مغموم پشت به من خوابيده بود .
دستم و پيش بردم تا روي شونش بذارم ولي تا نصفه دستم و برگردوندم منم با كلي كلنجار پشتم و بهش كردم و سعي كردم بخوابم .
چشمام و بستم صداي نفساش و ميشنيدم و همين آرومم ميكرد . توي 1 قدميم خوابيده بود ولي از هر غريبه اي با هم غريبه تر بوديم . دوباره فكر اينكه تا دو هفته ي ديگه همه چي تموم ميشه اشك به چشمم نشوند .
****
كم كم چشمام و باز كردم نور توي اتاق افتاده بود نگاهي به كنارم كردم رادمهر به روي شكم خوابيده بود و دستش و دور من انداخته بود پتو از روش كنار رفته بود . نگاهم به خودم افتاد خداروشكر اين بار مثل اينكه درست خوابيده بودم چون پتو هنوزم روم بود . پتوش و صاف كردم و روش كشيدم . چند لحظه خيره شدم به صورتش . اصلا بهش نميخورد انقدر سرد و يخي باشه .
romangram.com | @romangram_com