#موژان_من_پارت_341


- چجوري عزيزم ؟

يكم ازش فاصله گرفتم و گفتم :

- همينجوري كه الان داري حرف ميزني .

دوباره بهم نزديك تر شد و هيچي نگفت . بي هوا يكم ديگه عقب رفتم و نزديك بود از تخت پرت شم پايين ولي رادمهر سريع دستم و گرفت و كشيد . نفس عميقي كشيدم ولي به خودم اومدم و ديدم توي آغوش رادمهرم . تازه پتو هم از روم كنار رفته بود . آروم گفتم :

- ممنون حالا ديگه ولم كن .

نگاهي بهم كرد و لبخندي زد بعد سرش و به يه طرف ديگه برگردوند و حلقه ي دستاش و شل كرد به آرومي از توي بغلش بيرون اومدم . همون يه ذره لباس خوابم رفته بود بالا . با حرص لباس و درست كردم و زير پتو رفتم . اينم لباس بود سيما جون بهم داده بود ؟

رادمهر بازم خنديد گفتم :

- چي انقدر خنده داره ؟

- اينكه بالاخره دليل سرماي شديد و عادت پتو پيچي جناب عالي رو فهميدم !

- خودت و مسخره كن .

دوباره خنديد گفتم :


romangram.com | @romangram_com