#موژان_من_پارت_335
- نه زياد .
بابا گفت :
- خوب دخترم بلند شو برو بخواب . سيما جان بهش يه دست لباس بده راحت باشه .
سيما جون از جاش بلند شد و گفت :
- بيا بريم عزيزم
از خدا خواسته به دنبال سيما جون به راه افتادم . به طرف كمد خودش رفت و گفت :
- يه لباس خواب داشتم برام كوچيك بود اصلا نپوشيدمش خدا كنه اون و پيدا كنم بهت بدم .
بالاخره بعد از كلي گشتن لباس خواب صورتي رنگي رو به دستم داد و گفت :
- بيا عزيزم اين و بپوش كه راحت باشي .
- ممنون مامان . كجا بخوابم ؟
- ميتوني تو اتاق رادمهر بخوابي عزيزم .
تشكر كردم . به پذيرايي رفتم و شب بخيري گفتم بعد به سمت اتاق رادمهر رفتم . لباسام و با لباس خوابي كه سيما جون بهم داده بود عوض كردم . توي دلم خندم گرفت عجب لباس خوابي بود . هيچ جارو نداشت ! خوش به حال بابا ! با خنده جلوي آينه وايسادم و نگاهي به خودم كردم . درست اندازم بود . پيراهن كوتاهي بود كه تا روي رونم و بيشتر نميگرفت . بالاي لباس هم براي آستين فقط دو تا بند خيلي باريك داشت !
romangram.com | @romangram_com