#موژان_من_پارت_334
- ممنون عزيزم .
سيما جون بيرون رفت . دستي به پيشونيم كشيدم گر گرفته بودم . حالا چرا فرار كرد ؟ غذاها ديگه كار خاصي نداشت ميز و با حوصله و دقت چيدم و بعد غذاهارو كشيدم . همه رو سر ميز دعوت كردم . سيما جون با ديدن ميز لبخندي زد و بابا هم با خنده گفت :
- عجب عروس كدبانويي . مرسي دخترم زحمتت داديم امشب
- نه اين چه حرفيه بابا . بفرماييد ميل كنين .
رادمهر كه كنارم نشسته بود سرشو آروم كنار گوشم آورد و گفت :
- تورو خدا يه اسم از من نبريا ! همه اش و خودت درست كردي .
با اين حرفش لبخندي به روي لبم نشست ولي جوابي بهش ندادم و مشغول خوردن شديم .
در حين شام مدام مامان و بابا از دست پختم تعريف ميكردن و من خجالت زده سرم و پايين مينداختم رادمهر هم مدام ريز ريز ميخنديد .
بالاخره ميز شام هم جمع شد بدجور خوابم ميومد ولي روم نميشد بگم . منتظر بودم رادمهر خداحافظي كنه و بره ولي با خيال راحت همون جا نشسته بود . بالاخره سيما جون چشماي خواب آلودم و غافلگير كرد و گفت :
- خسته اي دخترم ؟
سعي كردم پلكام و باز كنم همزمان چشماي رادمهر و بابا هم به سمتم برگشت گفتم :
romangram.com | @romangram_com