#موژان_من_پارت_328
- رادمهر ولم كن . الان يكي بياد چه فكري ميكنه ؟
شونه هاش و بالا انداخت و با بي خيالي گفت :
- فكر ميكنه دست زنم و گرفتم .
- خودتم ميدوني كه قراره بينمون چه اتفاقي بيفته پس بهتره نقش شوهر عاشق و ديگه بازي نكني .
- ولي هنوز كه از هم جدا نشديم . هنوزم ميتونم نقش شوهر عاشق و برات بازي كنم .
بهم نزديك تر ميشد انگار داشتم دوباره مسخ ميشدم يه لحظه دوباره چهره ي سرد رادمهر جلوي چشمم اومد دستم و سريع از دستش بيرون كشيدم و ازش فاصله گرفتم گفتم :
- بشين تلويزيون ببين خودم از پس كارا بر ميام !
رادمهر لبخند شيطوني زد و گفت :
- منم كمكت ميكنم .
چيزي نگفتم به سمت آشپزخونه رفتم . رادمهرم ظرفاي كثيف و از روي ميز جمع كرد و آورد توي آشپزخونه بعد هم تكيه زد به اپن آشپزخونه و به من خيره شد
خودم و سرگرم ظرفا نشون دادم سعي كردم بهش توجه نكنم ولي اون بدون رو در وايسي بهم زل زده بود . آخر صبرم تموم شد و گفتم :
- ميشه بگي چي انقدر جالبه كه بهش خيره شدي ؟
romangram.com | @romangram_com