#موژان_من_پارت_326

به سيما جون كمك كردم و ميز ناهار و چيديم . توي سكوت ناهار و خورديم و بعد هم داوطلب شدم تا ظرفاي ناهار و خودم بشورم . سيما جون و بابا براي استراحت ظهر رفتن بخوابن رادمهر تكيه به يكي از راحتي ها زد و مشغول تلويزيون ديدن شد . كنارش وايسادم و گفتم :

- رادمهر پاشو ظرفارو جمع كن از روي ميز بيار من بشورمشون .

بدون اينكه نگاهي بهم بندازه گفت :

- حوصله ندارم .

- يعني چي حوصله نداري ؟ پاشو ظرفارو بيار توام خوردي بالاخره .

جوابي بهم نداد حرصم گرفت رفتم جلوي تلويزيون وايسادم و دستام و روي سينم قلاب كردم با حرص گفت :

- مُوژان بيا كنار دارم ميبينم .

اخم كردم و گفتم :

- يا مياي كمكم يا كلا تلويزيون بي تلويزيون .

- مُوژان بيا كنار .

- عمرا

نگاهي به چهره ي مصمم انداخت و از جاش بلند شد گفت :

romangram.com | @romangram_com