#موژان_من_پارت_325
اخمي كردم و گفتم :
- آره البته اينم فكر خوبيه . شايد دوباره شانسم و با احسان امتحان كنم .
اخماش تو هم رفت و به شدت عصباني شد . انگار هر چي عصبانيت اون شدت ميگرفت من خونسرد تر و آروم تر ميشدم . اگه اون مغرور بود من از اون مغرور تر بودم . به اين راحتيا نميذاشتم من و شكست بده .
با صدايي كه سعي ميكرد كنترلش كنه تا بالا نره گفت :
- انگار زيادم بدت نيومده از پيشنهاد طلاق ؟ خوب به نفعتم شد . اينجوري با خيال راحت از من جدا ميشي و ميري با كسي كه دلت ميخواست . از اولم نقشت همين بود .
اخمام و تو هم كردم و گفتم :
- من هيچ نقشه اي نداشتم و ندارم . تو به همه عالم و آدم شك داري .
- من شك الكي به هيچ كس ندارم .
خودم و به نشنيدن زدم ظرف سالاد و برداشتم و به سمت يخچال رفتم در و باز كردم و تا خواستم ظرف و تو يخچال بذارم رادمهر سريع اومد جلوي در يخچال و محكم بستش بعد سرش و به صورتم نزديك كرد و با خشم گفت :
- واقعا اگه فكر كردي من ميذارم دست احسان بهت برسه كور خوندي . اين و تو مغزت فرو كن مُوژان من نميذارم دست احسان بهت برسه .
اين و گفت و ازم دور شد . توي دلم بهش خنديدم . براش خوب بود يكم حرص بخوره . يكي نبود بگه اگه برات مهم نيستم چرا انقدر آتيشي ميشي تا اسم احسان مياد ؟ با اين برخوردا و رفتاراي رادمهر حس خوبي بهم دست داد . حداقل ميشد از رفتاراش اينجور استنباط كرد كه براش مهمم . ولي اين غرور لعنتيش انگار نميذاشت چيزي بگه !
romangram.com | @romangram_com