#موژان_من_پارت_324

- من به بابات اعتماد دارم .

اين حرف و گفت و از آشپزخونه بيرون رفت رادمهر گفت :

- اگه اطمينان دارين پس كجا دارين ميرين ؟

سيما جون خنديد و رفت . سعي كردم توجهي بهش نكنم . سيما جون چي ميگفت كه رادمهر ناراحته و از اينجور حرفا؟! اين كه از منم خوشحال تره ! صندلي اپن و برداشت و درست مقابل من گذاشتش و روش نشست . نگاهي بهش نكردم بازم فقط زير چشمي حركاتش و دنبال ميكردم . خودم و حسابي سرگرم كارم نشون دادم چند لحظه اي سكوت بود بالاخره به حرف اومد :

- بعد از طلاق برنامت چيه ؟

چرا انقدر پررو بود ؟ حالا كه اون انقدر بي احساس خودش و نشون ميداد منم تصميم گرفتم كه جلوش كم نيارم خونسرد گفتم :

- نميدونم هنوز برنامه ي خاصي ندارم .

- دوباره ازدواج ميكني ؟

شونه هام و بالا انداختم و گفتم :

- بالاخره تا آخر عمرم كه نميتونم مجرد بمونم . اگه يكي با شرايط خوب پيدا شه چرا كه نه !

پوزخندي زد و گفت :

- تو كه احسان و تو زندگيت داري . غير از اينه ؟

romangram.com | @romangram_com