#موژان_من_پارت_321
- مگه تصميم تو جدي نيست ؟
دستپاچه شد گفت :
- چرا معلومه كه جديه .
- خوبه . امروز كه ديگه هيچي ولي ترجيح ميدم از اين به بعد سر راهم نباشي .
از كنارش گذشتم . قلبم تند تند ميزد . ولي از حرفايي كه بهش زده بودم راضي بودم . بالاخره يه جايي بايد انتقام اين خونسرديش و ميگرفتم . هر چقدر كه براي خودم سخت باشه بازم اهميتي نداره !
سيما جون توي آشپزخونه بود پيشش رفتم و گفتم :
- كاري ندارين انجام بدم ؟
- نه عزيزم كاري نيست .
- قرار شد تعارف نداشته باشيما . منم مثل دخترتون .
- الهي فدات شم باشه گلم . پس بي زحمت سالاد و تو درست كن .
چشمي گفتم و مشغول خورد كردن مواد داخل ظرف شدم . انگار از درون داشتم اشك ميريختم ولي خودم و سرگرم كرده بودم و سعي ميكردم لبخند از روي لبم كنار نره ! كار خيلي سختي بود مخصوصا وقتي كه زير نگاهاي تيز بين سيما جون باشي .
romangram.com | @romangram_com