#موژان_من_پارت_320

شلوار تنگ كرم رنگي رو با بلوز آستين كيمونوييم ! كه سفيد رنگ بود پوشيدم . پالتوي مشكي و شال كرمم و روي سرم انداختم . همه ي درارو قفل كردم و با آژانس خودم و به خونه ي سيما جون رسوندم .

مثل هميشه سيما جون و بابا با چهره هاي بشاش به استقبالم اومدن . بوسه اي به صورت جفتشون زدم و به داخل رفتيم به اتاق رادمهر رفتم تا لباسام و عوض كنم . وقتي از اتاق بيرون اومدم سينه به سينه ي رادمهر در اومدم نگاه پر تعجبي بهش انداختم و گفتم :

- تو اينجا چيكار ميكني ؟

يه لنگه ابروش و بالا انداخت و گفت :

- خونه ي مامانم ايناست مثلا ! نبايد اينجا باشم ؟

اخمام و تو هم كردم و گفتم :

- سيما جون بهم نگفته بود كه توام مياي اينجا .

نيشخندي زد و گفت :

- چيه ؟ اگه ميفهميدي نمي اومدي ؟

- معلومه كه نمي اومدم . ترجيح ميدم كه تا دو هفته ي ديگه اصلا نبينمت . اين براي جفتمونم بهتره ميدوني كه به خاطر تنشا و بحثايي كه بينمون امكان داره بيفته دارم ميگم .

اونم اخماش و تو هم كرد و گفت :

- پس تصميمت جديه ؟

romangram.com | @romangram_com