#موژان_من_پارت_319


- ممنون مامان لطف دارين . فردا يه سر ميام .

- يه سر و قبول ندارم از ناهار بيا منتظرتم .

- باشه چشم

- ميبوسمت عزيزم . پس ميبينمت فعلا .

- خداحافظ .

تماس و قطع كردم . سيما جون و هيچ وقت به چشم مادر شوهر نديدم هميشه برام عين مادر خودم بود . نميدونستم حالا كه حرف طلاق شده بود بازم بايد راحت توي خونشون رفت و آمد ميكردم ؟ برام سخت بود . اگه رادمهر ميفهميد چه فكري پيش خودش ميكرد ؟

كلافه بودم . كاش ميتونستم هر چي دلم ميخواد بار رادمهر كنم !

تا شب انقدر حوصلم سر رفته بود و عصبي بودم كه بيش از 100 بار به مامان اينا زنگ زدم ديگه دفعه ي آخر مامان شاكي شده بود . خوب حق داشت . پشيمون شدم كه چرا باهاشون نرفته بودم . حداقل شايد جو اونجا ميتونست از اين فكر و خيالا در بيارتم ولي چه فايده اونجا هم گريه و آه و ناله بود بدتر آدم ياد غم و غصه هاش ميفتاد !

واقعا ميخواستم همين جا بشينم و دست رو دست بذارم تا دو هفته بياد و بره ؟! نميدونستم بايد چيكار كنم . دوست داشتم رادمهر پيش قدم بشه ولي چون پيشنهاد از اون بود اين امر غير ممكني به حساب ميومد .

****

صبح زود از خواب بيدار شدم و دوش گرفتم . به سيما جون قول داده بودم كه برم خونشون . هر چي كه بود از خونه نشستن كه بهتر بود . موهام و خشك كردم و همونجوري فر دورم ريختمشون آرايش نسبتا غليظي كردم . دلم ميخواست سيما جون بعدا كه رادمهر و ديد اينارو بهش بگه تا رادمهر احمق بفهمه من ذره اي ناراحت نيستم ! البته داشتم به خودم دروغ ميگفتم ولي بالاخره گندي كه توي خونه ي رادمهر زده بودم و بايد يه جوري درست ميكردم .


romangram.com | @romangram_com