#موژان_من_پارت_318

- ممنون از راهنماييت . كاري نداري ؟

- نه

- خداحافظ .

وقتي تلفن و قطع كردم همون جا سر خوردم و نشستم . چجوري تونسته بودم اون حرفارو پشت سر هم بزنم ؟ واقعا وقتي براي لجبازي داشتم ؟ چرا نميتونستم احساسم و بهش بگم ؟ ميگفتم كه چي بشه ؟ بيشتر از اين مورد تمسخرش قرار ميگرفتم ؟ انقدر سنگي و بي احساس بود كه دلم نميخواست حتي ذره اي از احساسم و بفهمه .

خواستم از جام بلند بشم كه دوباره تلفن زنگ خورد با بي حالي گوشي رو برداشتم و تماس و برقرار كردم صداي سيما جون توي گوشي پيچيد :

- سلام مُوژان جان . خوبي دخترم ؟

- سلام ممنون مامان شما خوبين ؟

- مرسي عزيزم . شنيدم مامان اينا رفتن سفر ؟

- بله دايي دختر عموم فوت كردن رفتن براي تشييع جنازه .

- خدا بيامرزتشون . دخترم تنها نمون تو خونه . پاشو امشب بيا پيش ما . من و سياوشم تنهاييم .

- باشه براي يه فرصت مناسب تر مامان . امروز يكم كار دارم .

- هر جور ميل خودته عزيزم . زياد اصرار نميكنم . تعارف كه با هم نداريم هر وقت خواستي بيا منم مثل مادرت .

romangram.com | @romangram_com