#موژان_من_پارت_322
سيما جون سكوت بينمون و شكست و گفت :
- نميدونم چرا دو سه روزه رادمهر همش كلافست . هر چي هم بهش ميگم چي شده جواباي سر بالا بهم ميده ولي بالاخره من مادرشم ميفهمم از يه چيزي ناراحته . ديگه نميدونم چيكار كنم . بهش ميگم توي اون خونه تنها نمون بيا پيش من و بابات ولي قبول نميكنه كه نميكنه . به تو چيزي نگفته مُوژان جون ؟
دستپاچه شدم سريع گفتم :
- نه حرفي به منم نزده .
- گفتم شايد به تو گفته باشه بالاخره تو زنشي .
تو دلم پوزخندي زدم " عجب زني بودم من ! چه ميدونست كه چه اخباري در راهه ! حتما از شنيدن خبر طلاق سكته ميكرد ! " دوباره گفت :
- شايد بد نباشه تو باهاش حرف بزني دخترم . بالاخره شايد با تو بيشتر احساس راحتي كنه .
- اگه چيزي بود به شما ميگفت مطمئنا . فكر نكنم چيزي باشه بد به دلتون راه ندين مامان .
- خدا از دهنت بشنوه . آخه تا حالا انقدر رادمهر و به هم ريخته نديده بودم .
پس ناراحت بود ؟ از طلاقمون ؟! نميدونم چرا ولي خوشحال شدم . حرفاي سيما جون اميد دوباره بهم داد . انگار منتظر يه تلنگر بودم تا دوباره به احساسات رادمهر دل خوش كنم . ولي وقتي دوباره ياد سردي نگاهش افتادم نااميد شدم . سيما جون خواست چيزي بگه كه يهو حرفش و خورد و با لبخند نگاهي به پشت سر من كرد و گفت :
- رادمهر جان چرا اينجا اومدي عزيزم ؟ برو پيش بابات .
سرم و بر نگردوندم خودم و مشغول كارم نشون دادم . صداي گرم و مردونش و شنيدم كه گفت :
romangram.com | @romangram_com