#موژان_من_پارت_314
- آره . بيچاره خيلي حالش بد بوده انگار . مثل اينكه امشب عموت اينا راه ميفتن برن يزد . بابات گفت ما هم بريم . چه ميدونم والا مرگ و زندگي دست خداست . اون بنده خدا هم راحت شد . به خدا رفتيم يزد ديديمش جيگرم كباب شد خيلي حالش بد بود . داشت زجر ميكشيد .
- يه زنگ به سوگند و زن عمو بزنم تسليت بگم پس .
- خوب شب كه ميريم ميبينيشون .
- من نميام مامان .
- دوباره ميخواي تنها بموني خونه ؟
- آره .
- مگه من ميذارم ؟ اون بارم همينجوري اجازه دادم پاشو لباسات و جمع كن شب ميريم .
مامان چه ميدونست كه منم توي قلبم يه عزاداري ديگه به راهه ؟ كلافه به سمت اتاقم رفتم و گفتم :
- من نميام شما برين .
در اتاق و بستم ولي هنوز صداي مامان و ميشنيدم . گوشيم و برداشتم و سريع شماره ي سوگند و گرفتم . بعد از چند تا بوق با صداي گرفته جوابم و داد :
- سلام سوگند تسليت ميگم عزيزم .
بغضش تركيد و گفت :
romangram.com | @romangram_com