#موژان_من_پارت_315


- سلام مرسي مُوژان .

از خونشون صداي گريه ي زن عمو ميومد گفتم :

- ايشالله غم آخرتون باشه و خدا بيامرزتشون . خوبي ؟ سارا و مامانت خوبن ؟

- مامان كه با گريه خودش و خفه كرده . داريم وسايل جمع ميكنيم بريم يزد . تو نمياي ؟

- مامان اينا ميان ولي من نميام . راستش اتفاقاي زيادي افتاده باشه من بعدا برات تعريف ميكنم . ميتونم با زن عمو حرف بزنم ؟

- باشه عزيزم . آره گوشي .

چند لحظه اي هم با زن عمو حرف زدم و بهش تسليت گفتم و بعد روي تختم دراز كشيدم حالا نوبت عزاداري واسه قلب خودم بود.

شب بابا زودتر از هميشه اومد وقتي فهميد من نميام حرفي نزد فقط من و بوسيد و سفارش كرد حسابي مواظب خودم باشم . نميدونم چي توي نگاهش بود ولي دلم و لرزوند . دقيقه ي آخر مامان و به خودم فشردم و بوسيدمش بهش قول دادم كه حسابي مواظب خودم باشم ولي ديدمش كه تا لحظه ي آخري كه از خونه ميرفت بيرون غمگين و نگران بود .

دوباره من مونده بودم و خونه . مطمئن بودم كه اين بار خبري از رادمهر هم نميشه . با اون حرفا و تصميمايي كه گرفته بود اين بار بايد تنهايي سر ميكردم . شونه هام و بالا انداختم . نبايد زانوي غم بغل ميگرفتم من خودم به اندازه ي كافي قوي و محكم بودم كه بتونم به تنهايي از پس خودم بر بيام . با اين فكر گريه و ضعيف بودن و تموم كردم .

ميلي به شام نداشتم پس بدون خوردن چيزي به اتاقم رفتم و روي تختم دراز كشيدم . شايد تقدير منم اين بود كه هميشه تنها بمونم .

****


romangram.com | @romangram_com