#موژان_من_پارت_312
- نه خودم ميرم ميخوام قدم بزنم .
اصراري نكرد منم با يه خداحافظي سرسري از خونه اومدم بيرون .
صداي بسته شدن در خونه تلنگري بود تا دوباره اشكام سرازير بشه . نميدونستم حق با كدوممونه ولي ميدونستم رادمهر خيلي داره بي انصافي ميكنه . يعني هيچ لحظه ي خوبي با هم نداشتيم ؟ پس همه ي اون بوسه ها واقعا الكي بود ؟ " واقعا هنوز باورت نميشه كه داشته احساساتت و بازي ميداده ؟ " دلم ميخواست سرم و به يه جايي بكوبم . فكر كردي هميشه اينجوري ميمونه آقا رادمهر ؟! دلم ميخواست انقدر فرياد بزنم تا ديگه صدام در نياد .
از همه ي عالم و آدم شاكي بودم . كاش ميشد زمان و برگردوند به عقب . خدايا يعني هيچ احساسي بهم نداشت ؟ اين خيلي نا عادلانست . چرا بايد به كسايي دل ببندم كه دلشون با من نيست ؟ مگه من چه گناهي كردم آخه ؟ چرا انقدر سنگ دل و سرد بود ؟ يعني هيچ احساسي به من نداشت ؟ من تو زندگيش چي بودم ؟
پاهام ديگه جوني نداشت راه برم بقيه ي مسير برگشت تا خونه رو تاكسي گرفتم . توي ماشين مرد راننده همش نگاهش به چشماي خيس از اشكم بود معذب بودم ولي دست خودم نبود همينجوري اشكام روي گونم ميريخت . حتي نميتونستم از رادمهر متنفر باشم . اين ديگه چه مرضي بود به جونم افتاده بود ؟
پشت در خونه اشكام و پاك كردم و به خودم مسلط شدم . مطمئن بودم مامان با ديدن چشماي قرمزم همه چي رو ميفهمه . ولي دل و به دريا زدم و كليدم و توي قفل چرخوندم . داخل خونه شدم و مامان و صدا زدم :
- مامان كجايي ؟
صداش و از توي اتاق خوابشون شنيدم :
- من اينجام مُوژان چه زود برگشتي .
- آره حرفامون زود تموم شد .
توي اتاقشون رفتم اولين چيزي كه نظرم و جلب كرد چمدون بزرگي بود كه روي تخت بود و مامان تند تند لباس توش ميچيد با تعجب گفتم :
- اين چمدون براي چيه ؟
romangram.com | @romangram_com