#موژان_من_پارت_311
1 هفته ؟ اين نامردي بود . ازم ميخواست توي 1 هفته چه تصميمي بگيرم ؟ راه برگشت نداشت ؟ من زندگيم و ميخواستم . اين چه بازي بود كه راه انداختم ؟ خودم شدم بازنده ! خدايا اين چه تقديري بود ؟ هي ميگن ناشكري نكنين ولي چرا به موقعش دستم و نگرفتي ؟ از فكر و خيال بيرون اومدم و به چهره ي منتظر رادمهر خيره شدم
كاش جراتش و داشتم تا بهش همه چي و بگم ولي به جاي اينكه در مورد احساسم حرفي باهاش بزنم گفتم :
- تو دوست داري طلاق بگيريم ؟
- من دوست دارم از اين وضعيت خلاص بشم . از اين جر و بحثا . از اينكه الان نه مجردم نه متاهل . از اين دو راهي احمقانه اي كه توي زندگيمه . ميفهمي مُوژان ؟
آره ميفهميدم چون منم توي همين دو راهي احمقانه گير كرده بودم . سرم و پايين انداختم و گفتم :
- 2 هفته بهم وقت بده .
نفس عميقي كشيد و گفت :
- باشه 2 هفته فكر كن . وقتي جوابت حتمي شد به همه ميگيم باشه ؟
فقط سرم و تكون دادم . چون نميتونستم حرفي بزنم . دوباره گفت :
- ميرسونمت خونتون .
خودم و كنترل كردم و گفتم :
romangram.com | @romangram_com