#موژان_من_پارت_309
سعي كردم گريم نگيره ولي وقتي شروع به حرف زدن كردم صدام ميلرزيد :
- ولي ما نميتونيم جدا شيم .
ابروش و بالا انداخت و گفت :
- نميتونيم ؟ چرا ؟
دلم ميخواست بهش ميگفتم كه چقدر دوستش دارم و دوري ازش برام سخته ولي صدام و توي گلوم خفه كردم و چيزي نگفتم هنوزم با وحشت بهش خيره شده بودم دوباره گفت :
- مُوژان من و تو از اول همينو ميخواستيم مگه غير از اينه ؟ مگه به اصرار مامانامون نبود كه قبول كرديم يه فرصت ديگه به هم بديم ؟ تو خوشت مياد هر روز من سوهان روحت بشم ؟ هان ؟ بهم بگو .
حلقه ي اشك بالاخره توي چشمام نشست . مات و مبهوت داشتم نگاهش ميكردم و اونم با بي رحمي پيشنهاد طلاق بهم ميداد و دليل و برهان مي آورد سرم و انداختم پايين و گفتم :
- به مامانت گفتي ؟
- زندگي ماست ما بايد ببينيم ميتونيم با هم زندگي كنيم يا نه . تو ميتوني با من زندگي كني مُوژان ؟ آره ميتوني ؟ ميتوني بدون اينكه دعوا با هم داشته باشيم كنار هم بشينيم و حرف بزنيم ؟
جواب من سكوت بود و اشك كه حالا روي گونه هام ميريخت . سرم و بالا گرفتم با ديدن اشكام كلافه دستي توي موهاي پرپشتش كشيد و از جا بلند شد . گفت :
- براي چي گريه ميكني ؟
romangram.com | @romangram_com