#موژان_من_پارت_308
- پياده شو يه جاي آروم ميخوام كه باهات حرف بزنم .
از ماشين پياده شدم و با هم به سمت خونه رفتيم . رادمهر در و باز كرد و كتش و روي يكي از راحتي ها انداخت و بعد هم خودش ولو شد روش . بعد از چند ثانيه نگاهي به من كرد كه همينجوري وايساده بودم گفت :
- بيا بشين تا آخر حرفام ميخواي اونجا وايسي ؟
عين مسخ شده ها بودم نميدونم چم شده بود . به خودم حركتي دادم و روي مبل رو به روش نشستم دوباره سرش و انداخت پايين و با انگشتاش بازي كرد به نظرم كلافه ميومد . بالاخره صبرم تموم شد و گفتم :
- چيزي شده ؟
چند ثانيه نگاهم كرد و دوباره سرش و پايين انداخت گفت :
- يه راه حل واسه مشكلاتمون پيدا كردم .
- خوب ؟ ميشنوم .
چشماش و توي چشمام دوخت و گفت :
- به نظرم بايد همه چي رو تموم كنيم .
وا رفتم اين داشت چي ميگفت ؟ حالا كه من انقدر بهش وابستگي عاطفي پيدا كرده بودم ؟ وحشت زده به صورتش خيره شدم دوباره گفت :
- من خيلي توي اين دو روز فكر كردم . اگه چيزي قرار بود درست بشه توي اين مدت ميشد . ما زمان داديم به خودمون و رابطمون ولي بايد قبول كنيم كه شدني نيست . اگه تموم شه خيال جفتمون راحت تر ميشه . هر كدوممونم ميتونيم بريم سراغ زندگي خودمون .
romangram.com | @romangram_com