#موژان_من_پارت_306
شال پشميم و دورم گرفتم و از در خونه زدم بيرون صداي غر غر مامان و ميشنيدم كه به خاطر لباساي كمي كه پوشيده بودم مدام توبيخم ميكرد و ميگفت سرما ميخورم ولي توجهي نكردم . بعد از اين همه انتظار رادمهر اومده بود خودش با پاهاي خودش !
با هيجان در خونه رو باز كردم و ديدم تكيه به ماشينش زده و به در خونه خيره شده . قيافش مثل هميشه مرتب بود ديگه اثري از ناراحت و خستگي توي صورتش ديده نميشد . انقدر محوش بودم كه يادم رفت بهش سلام كنم . سرش و انداخت پايين و زير لب گفت :
- سلام .
تازه به خودم اومدم سريع گفتم :
- سلام . بيا تو چرا اينجا وايسادي .
- نه تو نميام باهات كار دارم اگه ميشه لباسات و بپوش و بيا من منتظرت ميمونم .
نميدونم چرا دلم به شور افتاده بود با شك پرسيدم :
- چيزي شده ؟
- اتفاق جديدي نيفتاده ولي بايد در مورد يه چيزايي با هم حرف بزنيم .
سريع گفتم :
- باشه منتظر باش الان حاضر ميشم .
سري تكون داد و سوار ماشينش شد . قلبم داشت از جاش در ميومد يعني چيكارم داشت ؟ خيلي مشكوك به نظر ميومد . از قيافه ي جدي و نفوذ ناپذيرش هيچي نميشد خوند .
romangram.com | @romangram_com