#موژان_من_پارت_305
شب با آشپزي و كاراي آشپزخونه خودم و سرگرم كردم . اون شب با شوخي و خنده شام و كنار مامان بابا خوردم . سعي كردم به رادمهر و احساسي كه به تازگي توي قلبم به وجود اومده بود فكر نكنم . موفق هم شدم تقريبا ولي موقع خواب دوباره فكرا به سرم هجوم آورد . با هر سختي كه بود خوابيدم ولي مدام فكرم پيش رادمهر بود .
فصل بيست و يكم
دو روز بود كه از رادمهر هيچ خبري نداشتم دلم براش پر ميزد ولي غرورم اجازه نميداد بهش زنگ بزنم . توي اين دو روز با سوگند و سارا به بهانه ي خريد عيد مدام توي پاساژا و مغازه هاي لباس فروشي بوديم با اينكه حوصله ي كاري رو نداشتم ولي براي اينكه كمتر به رادمهر فكر كنم باهاشون راهي شده بودم .
عصر روز 5 شنبه بود كه صداي زنگ خونمون اومد باز مثل هميشه فكر كردم سوگنده مامان به سمت آيفون رفت و بعد از چند دقيقه به اتاقم اومد و گفت :
- مُوژان رادمهر اومده .
از جا پريدم و گفتم :
- كجاست ؟
- دم در وايساده
- چرا نگفتين بياد تو ؟
- گفت باهات كار داره تو بري پايين .
romangram.com | @romangram_com