#موژان_من_پارت_301


- باشه . فعلا .

از ماشين پياده شدم . با احساساتم سر دو راهي بدي گير افتاده بودم . انقدر وايسادم و نگاهش كردم تا اينكه از خم كوچه پيچيد و از نظرم محو شد . نفس عميقي كشيدم تا قطره هاي اشك راهي به بيرون چشمم پيدا نكنن . كليدم و در آوردم و در خونه رو باز كردم . به مامان سلام كردم با لبخند جوابم و داد و من خسته و درمونده به اتاقم پناه بردم . دلم تنهايي ميخواست . يه جايي كه بتونم به اين احساسات ضد و نقيضم فكر كنم .

روي تختم نشسته بودم كه زنگ گوشيم به صدا در اومد به طرف گوشي تقريبا پريدم فكر ميكردم رادمهره ولي با ديدن اسم سوگند روي گوشي وا رفتم . چه خيال خامي ! هميشه غير قابل پيش بيني بود . هيچيش مثل مرداي ديگه نبود .

- بگو سوگند

- سلامت كو ؟

- خوب نيستم سوگند سر به سرم نذار

صداي شيطونش رنگ دلسوزي گرفت گفت :

- چرا ؟ حتما با رادمهر يه دعواي حسابي كردي آره ؟ راستي الان كجايي ؟

- خونم . همين الان رادمهر من و رسوند خونه و رفت .

- يعني ديشب اونجا موندي ؟

- آره سوگند من بعدا باهات حرف ميزنم الان نميتونم .


romangram.com | @romangram_com