#موژان_من_پارت_302
- چرا عزيزم ؟ چيزي شده ؟
انگار لحن دلسوز و مهربونش بدتر آتيش به قلبم زد ميون هق هق گريه گفتم :
- خداحافظ سوگند .
گوشي رو قطع كردم و اشك ريختم جديدا زيادي لوس شده بودم سر هر چيزي اشكم در ميومد . نميدونستم براي چي گريه ميكنم . همه ي حرفام و بهش زده بودم حالا نشسته بودم گريه ميكردم ! اين گريه مال چي بود خدا ميدونست !
خيلي خونسرد و آروم باهام برخورد كرد كاش حداقل چيزي ميگفت ! كاش ميگفت داره به چي فكر ميكنه . مُوژان گند زدي به آيندت با اين حرفايي كه گفتي بهش . اونم مرده بالاخره غرور داره . ولي آخه من چي ؟ من غرور ندارم ؟ چرا جلوي اون همه آدم اين برخوردارو باهام كرد ؟ كلافه و عصبي بودم حتي با مشت زدن به بالشمم آروم نميشدم .
من چه احساسي به رادمهر داشتم ؟ چرا انقدر ناراحتيش ناراحتم ميكرد ؟ چرا با ديدن چهره ي خستش كلافه ميشدم ؟ اين احساسم اسمش چي بود ؟ هر چي كه بود ديگه نميتونستم اسم عادت و روش بذارم . خودمم ميدونستم كه داره ازش خوشم مياد . از جذبه ي مردونش . از حمايت كردناش . براي اولين بار دلم خواست كه كنارم بود و توي بغلش آروم ميگرفتم صدايي بهم گفت " دوستش داري حداقل به خودت اعتراف كن ! " انگار با اين اعتراف بدتر گريم شدت گرفت . هق هقم بلند تر شد .
پس احسان چي بود اين وسط ؟ احساسم به اون چي بود ؟ هيچ وقت احساسايي كه الان به رادمهر دارم و به احسان نداشتم . حتي ميتونستم بگم كه الانم احساساي قديم و ديگه بهش ندارم . چرا شب مهموني از نگاهاش هيچ حسي بهم دست نميداد ؟ خدايا من داشت چم ميشد ؟ به خاطر يكي ديگه با زندگيم بازي كردم و حالا دارم تو عشق يكي ديگه اسير ميشم ؟
احساسم به رادمهر به مرور و با چشم باز اتفاق افتاد ولي از همون بچگي به احسان علاقه ي خاصي داشتم . برام هم بازي بود ، دوست بود ، پسر عمو بود هميشه توي زندگيم احساسش ميكردم . بعضي وقتا حتي نقش برادرمم بازي ميكرد ! هميشه توي زندگيم بود . نقشي رو كه هر دختري توي بچگي يا بزرگسالي از يه مرد ميخواست برام ايفا ميكرد . نميدونم شايد چون فقط احسان توي زندگيم بود طبيعي بود كه فكر كنم عاشقشم ! يعني عاشقش نبودم ؟ پس اين ديوونه بازيا چي بود ؟ انگار خودمم توي جواب دادم به خودم مونده بودم .
ولي ميدونستم كه احساسم به رادمهر يه احساس خاصه . احساسم به احسان مثل تب تندي بود كه زود عرق كرد ! احساسم به رادمهر با آگاهي بود . با رفت و آمد و شناخت بود . نميدونستم هنوزم توي احساساتم شك داشتم . فقط دلم ميخواست رادمهر الان پيشم بود . دوباره ياد چهره ي خسته و ناراحتش افتادم . قلبم فشرده شد . دلم ميخواست باهاش حرف بزنم ولي دستم به سمت تلفن نميرفت . سعي كردم ذهنم و منحرف كنم براي همين از جام بلند شدم و پيش مامان رفتم . حرف زدن باهاش حداقل از فكر و خيالا من و در مياورد .
مشغول تلويزيون ديدن بود نگاهي بهم كرد و گفت :
- چه عجب از اتاقت اومدي بيرون .
- دراز كشيده بودم روي تختم ديشب خوب نخوابيدم .
romangram.com | @romangram_com