#موژان_من_پارت_300

- مُوژان كجايي ؟

- تو آشپزخونم .

بدون حرفي به سمت آشپزخونه اومد با ديدن ميز صبحونه يكم تعجب كرد ولي به روي خودش نياورد گفتم :

- بيا صبحونه بخور بعد برو .

بدون حرفي سر ميز نشست . هيچ كدوممون هيچي نميگفتيم . انگار آتش بس موقتي بينمون ايجاد شده بود . هر كسي غرق فكر خودش بود . وقتي صبحونه رو خورديم ميخواستم ميز و جمع كنم كه بدون نگاه كردن بهم گفت :

- بذار باشه خودم بعدا جمع ميكنم بيا بريم .

يعني انقدر مشتاق بود كه سريع از شرم خلاص بشه ؟ دلخور شدم ولي به حرفش گوش دادم و با هم از خونه اومديم بيرون . ميخواست كادوهارو هم بذاره توي ماشين كه گفتم باشه پيشش بعدا ميام ازش ميگيرم اونم اصراري نكرد . صبح بود و خيابونا خلوت براي همين خيلي زود جلوي در خونه رسيديم . خيلي دمغ بود . توي اون حالت كه ميديدمش قلبم فشرده ميشد . از هر حرفي كه زده بودم پشيمون شدم . البته اونم مقصر بود نبايد چيزي ميگفت كه من عصباني بشم ولي با حرف آخري كه بهش زده بودم خوردش كرده بودم . خواستم چيزي بگم تا شايد جو و بهتر كنم ولي تا لب باز كردم بدون اينكه نگاهي بهم بكنه آروم گفت :

- خداحافظ .

حرصم گرفت گفتم :

- يعني نميخواي هيچ حرفي بزنيم با هم ؟

چند لحظه اي پلكاش و روي هم گذاشت و بعد باز كرد دوباره با همون لحن آرومش گفت :

- باشه براي بعد الان بيشتر بايد فكر كنيم به جاي اينكه حرف بزنيم . الانم من خيلي خستم .

romangram.com | @romangram_com