#موژان_من_پارت_299


- نميشه امروز نري مطب ؟

چشماش و باز كرد و گفت :

- چيه ؟ خيلي داغون به نظر ميرسم ؟

سرم و پايين انداختم و حرفي نزدم . خيلي آروم بود . دوباره گفت :

- نه بايد برم . موندن تو خونه فايده اي نداره .

با اين حرف از جاش بلند شد كه بره ولي نگاهش روي نيم تنه ي بالاي من افتاد و چند لحظه مكث كرد . نگاهش و دنبال كردم . انقدر لباساش برام گشاد بود كه يقه اش شل و ول دور گردنم افتاده بود و يه كمي از بدنم معلوم بود . سريع با دست جمعش كردم و هول گفتم :

- نميتونستم با اون لباسا بخوابم مجبور شدم از بين لباسات يه چيزي پيدا كنم و بپوشم .

هيچ عكس العملي از خودش نشون نداد . از كنارم رد شد و به سمت اتاقش رفت .

اين با اين حالش اگه بره مطب كه بدتر دندوناي مريضارو داغون ميكنه ! اصلا به من چه هر جا ميخواد بره .

از جام بلند شدم پتو رو با خودم به اتاق بردم . صداي شر شر آب از حموم ميومد . سريع لباسام و عوض كردم و به آشپزخونه رفتم . كتري رو آب كردم تا جوش بياد بعد خيلي سريع ميز صبحونه رو آماده كردم . بالاخره بعد از اون همه جر و بحث يه صبحونه ي مفصل واسه ي اين اعصاب له شدمون خوب بود !

رادمهر از حموم اومد و سريع به اتاقش رفت . كمتر از نيم ساعت حاضر شدنش طول كشيد . اين بين من چايي هم دم كردم و منتظر رادمهر موندم . از اتاقش اومد بيرون و صدام زد :


romangram.com | @romangram_com