#موژان_من_پارت_298


؟


- ساعت چنده ؟

- 8

با شنيدن ساعت يهو چشمام و باز كردم و گفتم :

- 8 ؟

چشمام به صورت خسته و به هم ريخته ي رادمهر افتاد . نيم نگاهي بهم كرد و سرش و به راحتي تكيه داد و چشماش و بست . بلند شدم و نشستم آروم گفتم :

- اگه خسته اي برو بخواب .

چند ثانيه اي مكث كرد و بعد بدون اينكه نگاهي بهم بندازه گفت :

- وقت ندارم بخوابم بايد برم يه دوش بگيرم برم مطب . اگه ميخواي بري خونه حاضر شو برسونمت .

لحنش بوي غم ميداد . از حرفايي كه بهش زده بودم پشيمون شده بودم . " مُوژان خدا بكشتت ببين با پسر مردم چيكار كردي . خوب ميميري كمتر اذيتش كني ؟ " ولي صداي ديگه اي توي مغزم ميگفت " خوب تقصير خودشه ميخواست انقدر عصبانيت من و تحريك نكنه . "

نميدونم چه حسي بهم دست داد . ترحم بود يا علاقه يا هر چيز ديگه اي كه بشه اسمش و گذاشت يهو گفتم :

romangram.com | @romangram_com