#موژان_من_پارت_297

پتوم و برداشتم و رفتم روي يكي از راحتي هاي توي پذيرايي دراز كشيدم تا هر وقت كه اومد بتونم ببينمش .

چشمام و بسته بودم ولي توي سرم همش سر و صدا بود . چرا انقدر رادمهر برام مهم شده بود ؟ كاش ميشد احساسش و بفهمم . اگه دوستم نداشت كه به احسان حسادت نميكرد ميكرد ؟ ولي نه اينكه نشد دليل ! اون از روي غيرتش يه حرفي زده نميشه حساب ديگه اي روش كرد !

چشمام و باز كردم ساعت نزديكاي 5 بود . چشمام آروم روي هم ميومد ولي به زحمت باز نگهشون داشتم نميخواستم بخوابم . ولي انگار مقابله كردن با خواب يه امر غير ممكن بود . كم كم پلكام اومد روي هم و خوابم برد .

با صداي چرخش كليد توي قفل يهو چشمام و باز كردم . در خونه باز و بسته شد . هنوزم خواب آلود بودم . با صداي آروم همونجور كه چشمام بسته بود گفتم :

- رادمهر تويي ؟

صدايي نيومد دوباره گفتم :

- رادمهر . . .

بوي عطرش و نزديك خودم حس كردم و بعد صداي آرومش و شنيدم :

- اينجا چرا خوابيدي ؟

- همينجوري .

هنوزم چشمام بسته بود . صدايي اومد حدس زدم بايد نشسته باشه بدون اينكه چشمام و باز كنم گفتم :

- ساعت چنده ؟

romangram.com | @romangram_com