#موژان_من_پارت_296


عصباني تر از قبل سرم فرياد كشيد :

- خفه شو مُوژان .

- امشب دوست داشتم با احسان حرف بزنم . دوست داشتم كه اونجوري لباس بپوشم . دوست داشتم ميفهمي ؟

دستش و بالا آورد ترسيدم قدمي به عقب برداشتم و چشمام و بستم منتظر سيلي جانانه اي بودم ولي خبري نشد چشمام و باز كردم ديدم دستش و مشت كرد و پايين آورد . از اتاق رفت بيرون و در و محكم به هم كوبيد . پاهام داشت ميلرزيد . ميخواست چيكار كنه ؟ روي تخت نشستم . مغموم و سر خورده بودم . صداي كوبيده شدن در خونه رو شنيدم . يعني رفته بود ؟

چند دقيقه اي سر جام نشستم وقتي صدايي نشنيدم از اتاق اومدم بيرون . واقعا رفته بود . چه حرفايي زده بوديم . واي خدا چرا اين روزا تموم نميشد ؟ چرا نميفهميد كه فقط و فقط چشمم امشب به خودش بود ؟ چرا سوءتفاهما رو نميديد ؟

نگاهي به لباسام كردم از جايي كه معلوم بود امشب اينجا موندگارم . با اين لباسا چجوري بخوابم ؟

آروم آروم به سمت اتاق رادمهر رفتم يه جوري احتياط ميكردم كه انگار هنوز تو خونه بود . با اين فكر حالت عادي به خودم گرفتم و به اتاقش رفتم . در اتاق و محكم باز كردم همينجوري كه نگاه به لباسا ميكردم بلند بلند با خودم حرف ميزدم :

- فكر كرده هر چي بگه من حوابي بهش نميدم . ميخواست من و بزنه ؟! خجالت نميكشه ! بد اخلاق از خود راضي .

توي كمد لباساش دنبال يه لباسي ميگشتم كه به من بخوره . ولي همش خيلي بزرگ بود . از بين لباساش بوي عطرش به مشام ميرسيد ريه هام و از عطرش پر كردم .

- با اين اخلاقش چقدر عطرش خوش بوئه !

يه تاپ و شلوارك جذب كه از همش كوچيكتر بود و برداشتم . پيش خودم گفتم چه چايي نخورده زود باهاش فاميل شدم ! به اتاق برگشتم و لباسم و زود عوض كردم . سرم درد ميكرد . كاش ميشد امشب فراموشم بشه ! زير پتو خزيدم و سعي كردم بخوابم ولي مدام به فكر رادمهر بودم . با اون حالش و عصبانيتش يعني كجا رفته بود ؟ نكنه تصادف كنه ؟ مدام توي نگراني اضطراب بودم .


romangram.com | @romangram_com