#موژان_من_پارت_295

- هه ! پس حسوديت شده !

با تحكم گفت :

- مُوژان ! چرا انقدر بچه گانه فكر ميكني ؟ اصلا به هر حسابي كه دلت ميخواد بذار . هيچ كس نميگه من چجور شوهريم كه اجازه دادم زنم همچين لباسي بپوشه ؟هان ؟

- تو فقط شوهر شناسنامه ايمي .

عصبانيت و ميشد توي نگاهش خوند . چشماش قرمز شده بود . مشتش و محكم تو ديوار كوبيد و اين بار صداش و كمي بلند تر كرد و گفت :

- چرا حرف من و نميفهمي ؟ چرا خوشت مياد باهام بحث كني ؟ دوست داري همش با هم جنگ داشته باشيم ؟ هان ؟ كي ميخواي تمومش كني ؟ آخرش چي ؟ ميخواي همه چي رو تموم كنيم ؟ قبل از اينكه بيشتر از اين حرفا سوهان روح همديگه بشيم ؟

حرفاش از روي عصبانيت بود ولي دلم گرفت . نميخواستم ازش جدا شم . " چرا مُوژان خانوم ؟ به خاطر همون عادت ؟! چقدر تو احمقي اعتراف كن كه دوستش داري " دلم ميخواست يكي پيدا ميشد و اين صداي موذي توي سرم و خفه ميكرد از جام بلند شدم . نبايد خودم و ميباختم گفتم :

- چرا باهات بحث ميكنم ؟ چرا سر جنگ دارم باهات ؟ واقعا نميدوني يا خودت و به ندونستن ميزني ؟ امشب و برام پر از تنش كردي . نگاهاي عصبي و ناراحتت عين خوره داشت من و ميخورد . تيكه هات كه ديگه فاجعه بود ! از همه بدتر اين بود كه جلوي اون همه آدم انقدر ازم كناره گرفتي كه شخصيت من و زير سوال بردي . به جاي اينكه تو من و به فاميلت معرفي كني اين كار و سيما جون كرد به جاي اينكه دست من و بگيري و براي رقص بلند كني دست افسانه رو گرفتي . به جاي اينكه برام امشب يه شب پر از خاطره هاي خوب بسازي بدتر نابودم كردي امشب . بازم بگم ؟ هر چند از مردي كه به زنش ميگه تورو واسه نيازهام ميخوام بيشتر از اين انتظار نميره !

انگار عصبانيتش بدتر شد گفت :

- چرا كاراي خودت و نميگي ؟ فكر كردي من خرم ؟ وقتي اومدي تو با نگات دنبال احسان بودي . وقتي خواستي برقصي با احسان رقصيدي . مدام داشتي با احسان حرف ميزدي . از اتاق خوابمون كه تو توشي احسان مياد بيرون . همش احسان احسان احسان . بايد چيكار كنم ديگه ؟ بيام جلوت خم و راستم بشم ؟

عصباني تر گفتم :

- حداقل احسان دم به دقيقه بهم تيكه نميندازه . انقدر آزارم نميده . حرص نميخورم از دستش .

romangram.com | @romangram_com