#موژان_من_پارت_292


- چرا بيدارم نكردي ؟

- خدمه ها همين الان رفتن . اومدم تو اتاق ديدم خوابي .

- اگر خوابم بودم بايد بيدارم ميكردي .

كلافه دستي به موهاش كشيد و گفت :

- چرا انقدر عصباني هستي ؟ يعني نميتونيم مثل دو تا آدم عاقل بشينيم و سوء تفاهمارو رفع كنيم ؟

- سوءتفاهم ؟ هر وقت تونستي ايني كه الان هستي نباشي اونوقت مشكلمون و ميتونيم با هم حل كنيم !

نيشخندي زد و گفت :

- آها تو مشكلت اخلاق منه ؟ مثلا چجوري باشم خوبه ؟ مثل احسان باشم و دوست داري ؟

عصباني شدم . انگار كل اتفاقايي كه افتاده بود امشب دوباره جلوي چشمام اومد :

- از همتون متنفرم . ولي از تو كه انقدر با حرفات دلم و ميسوزوني بيشتر ميتنفرم .

به طرف اتاق برگشتم و در و محكم به هم كوبيدم . روي تخت نشستم و زانوهام و توي بغل گرفتم دوباره اشكام به روي گونه هام راه باز كرد . اصلا انگار هيچ احساسي نداشت . انگار هيچ جوري نميخواست همه چي رو درست كنيم با هم .


romangram.com | @romangram_com