#موژان_من_پارت_291
رادمهر بدون اينكه نيم نگاهي بهم بندازه به سمت خدمه ها رفت و چيزي رو بهشون گوشزد كرد روي يكي از صندلي ها نشستم . منتظر بودم كه رادمهر بهم بگه تا با هم بريم .
رادمهر دوباره به سمتم برگشت و گفت :
- بايد وايسيم كار خدمه ها تموم شه بعد بريم . اشكال كه نداره ؟
اصلا حوصله ي صبر كردن نداشتم . سرم به شدت درد ميكرد سري تكون دادم و همينجوري كه از جام بلند ميشدم گفتم :
- پس من ميرم توي اتاق يكم دراز بكشم وقتي رفتن صدام كن بريم .
اونم سري تكون داد و دوباره به سمت خدمه ها رفت .
به اتاق رفتم و روي تخت ولو شدم . چقدر خوابم ميومد . از صبح تا حالا همش در حال فعاليت بودم . با اين همه دعوا و جر و بحث هم كه ديگه اعصابي برام نمونده بود . چشمام و بستم و سعي كردم به هيچ اتفاقي فكر نكنم !
از خواب بيدار شدم همه جا تاريك بود نگاه به پتويي كه روم بود انداختم . دنبال ساعت گشتم روي عسلي ساعت و ديدم 3 صبح و نشون ميداد . يهو از جام پريدم . هنوزم لباساي مهموني تنم بود . پتو رو كنار زدم و از اتاق بيرون رفتم . همه ي چراغا خاموش بود . فقط نور تلويزيون بود كه پذيرايي و روشن ميكرد . به سمت صداي آروم تلويزيون كشيده شدم . رادمهر و ديدم كه روي راحتي لم داده و چشمش به تلويزيونه . نگاهم به سيگاري كه بين انگشتاش بود افتاد . نميدونستم سيگار ميكشه ! نگاهي به همه ي جاي خونه كردم . تميز و مرتب مثل روز اولش بود . با صداي رادمهر سرم و دوباره به سمتش برگردوندم :
- بيدار شدي ؟
فقط نگاهش كردم . سيگارش و خاموش كرد و از جاش بلند شد . تاپ و شلوارك كرم رنگ تنش بود . به سمتم اومد و دوباره گفت :
- چرا بيدار شدي ؟
بدون اينكه جواب سوالش و بدم با اخماي تو هم گفتم :
romangram.com | @romangram_com