#موژان_من_پارت_287

- مطمئني مُوژان ؟

- آره مطمئنم .

- باشه هر جور كه خودت بخواي .

كم كم مهمونا خسته شدن و عزم رفتن كردن . با سيما جون و مامان و رادمهر كنار در ورودي خونه وايساده بوديم و با مهمونا تك تك خداحافظي ميكرديم . من بين مامان و سيما جون وايساده بودم . اصلا دوست نداشتم لحظه اي حتي برخورد كوچيكي با رادمهر داشته باشم . شبي كه قرار بود برام بهترين شب زندگيم باشه و خاطره ي خوبي برام به جا بذاره رو تبديل به يه مجلس پر تنش و اضطراب كرده بود هم رادمهر و هم احسان !

همينجوري كه مهمونارو بدرقه ميكرديم مامان گفت :

- مُوژان عزيزم با ما مياي ديگه ؟ بمونيم تا با هم بريم ؟ آخه بابات خسته بود گفت بريم .

تا خواستم حرفي بزنم رادمهر گفت :

- مامان شما و بابا برين . وقتي همه مهمونا رفتن من آخر شب مُوژان و ميارم خونه .

با التماس به چشماي مامان نگاه كردم كه قبول نكنه . ولي مامان با اطمينان خاطر به رادمهر گفت :

- مرسي پسرم لطف ميكني . زحمتت نميشه ؟

سيما جون با لبخند هميشگيش گفت :

- مونس خانوم اين چه حرفيه . هيچ زحمتي نيست شما بفرماييد . سياوشم كم كم صداش داره در مياد ما هم بايد بريم .

romangram.com | @romangram_com