#موژان_من_پارت_286
نگاه خيره و نگران رادمهر و روي در اتاق ديدم ولي با ديدن من سريع رفت توي جلد مغرور بودنش !
بي اعتنا بهش به سمت جايي كه مامان و بابا نشسته بودن رفتم . انگار مامان برام منبع آرامش بود . نگاهم و دور اتاق چرخوندم ولي احسان و نديدم كنار گوش سوگند آروم گفتم :
- پس احسان كو ؟
- تو رفته بودي تو اتاق رفت . گفت از طرفش خداحافظي كنم . زياد رو به راه نبود . انگار عصبي بود .
- چرا ؟
- نميدونم . ولي يه بسته ي كادويي بهم داد گفت اين و يه جوري كه كسي نبينه بدمش به تو . حالا يا آخر تولد بهت ميدمش يا اينكه بعدا بيا خونمون ازم بگير .
كنجكاو شدم يعني چي توش بود ؟ ديگه دلم نميخواست نه با احسان نه با رادمهر حتي حرف بزنم . جفتشون عصبيم ميكردن . احسان با اون قيافه ي به ظاهر مظلومش تا الان هر بلايي كه خواسته بود سرم آورده بود و حالا كه همه چي تموم شده بود قيافه ي عاشقاي دل خسته رو به خودش ميگرفت . از اين طرف هم رادمهر با خودخواهياش و غرورش عصبيم ميكرد .
انگار اون شب ديگه از همه بريده بودم . دلم ميخواست تنهاي تنها به يه جايي پناه ببرم . خسته بودم واقعا خسته بودم !
به سوگند گفتم :
- فعلا پيش خودت باشه . دلم نميخواد فعلا دست به كادوش بزنم .
سوگند با تعجب گفت :
romangram.com | @romangram_com