#موژان_من_پارت_284


- مُوژان الان عصباني وقت اين حرفا نيست . كلي مهمون اون بيرونه . . .

نذاشتم حرفش تموم شه از جام بلند شدم و با عصبانيت گفتم :

- دست به من نزن . برو پيش مهمونا . نميخوام ببينمت .

جمله ي آخر و توي چشماش خيره شدم و گفتم . عصبي و مغرور از جاش بلند شد و از در رفت بيرون . چرا انقدر احمقم و هميشه فكر ميكنم كه منت كشي ميكنه ازم ؟! مغرور لعنتي !

در اتاق بار ديگه باز شد و سوگند با ليوان آبي كه تو دستش بود وارد شد . عصبانيتم و سر اون خالي كردم و گفتم :

- معلومه 1ساعته تو كجايي؟

سوگند مات و مبهوت به من خيره شد و گفت :

- رفتم آب بيارم . بيا اين و بخور يكم آروم ميشي .

دستش و پس زدم دوباره ليوان و جلوم گرفت و گفت :

- ميگم بخور الان سكته ميكنيا آخه چي شده ؟

ليوان و ازش گرفتم و يكم خوردم . دوباره روي تخت خودم و انداختم . هر چي كه از اون دو تا زن شنيده بودم و براي سوگند گفتم . كنارم نشست و دستش و دور شونم حلقه كرد با هق هق گفتم :


romangram.com | @romangram_com