#موژان_من_پارت_283

- چي شده مُوژان ؟ چرا گريه ميكني ؟ كسي حرفي بهت زده ؟

فقط اشك ميريختم حتي نميتونستم حرفي به سوگند بزنم . سوگند هم با گريه ي من دستپاچه شده بود گفت :

- وايسا من برم برات آب بيارم . انقدر گريه نكن .

سوگند رفت روي تخت نشستم و سرم و بين دستام گرفتم . ديگه طاقتم طاق شده بود . مگه چه گناهي كرده بودم ؟

صداي باز و بسته شدن در اومد . سرم و بلند نكردم حتما سوگند بود با صدايي كه شنيدم شوكه شدم و سرم و بالا آوردم .

- مُوژان چيزي شده ؟

رادمهر بود . لحن نگرانش انگار بدتر باعث شد گريم بگيره .

دوباره سرم و پايين انداختم و بي صدا اشكام روي گونم جاري شد . اومد و كنارم نشست يه كلافگي خاصي توي صداش بود . هي با خودش كلنجار رفت آخرش گفت :

- از حرفايي كه زدم ناراحت شدي ؟

عصباني نگاهش كردم و گفتم :

- نه براي چي بايد ناراحت شم ؟ تو هميشه هر چي كه دوست داري ميگي . اصلا هم برات مهم نيست من ناراحت بشم يا نه ! انقدر خودخواهي كه حتي بعدش ازم عذر خواهي هم نميكني . هر وقتم دلت ميخواد من و به سمت خودت ميكشي و هر وقتم ميخواي من و به امان خدا ول ميكني . نه برام شوهري نه برام دوستي نه هيچ آشنايي خاصي باهات دارم . نميدونم داري توي زندگيم چيكار ميكني . ديگه خسته شدم از حرفات . همش طعنه ميزني همش تيكه ميندازي . مگه چيكار كردم ؟ غير از اينه كه فقط عروسي رو به هم زدم ؟ تو چي ؟ واقعا دوست داشتي اين ازدواج سر بگيره ؟ تا حالا از خودت پرسيدي كه توام چقدر مقصري ؟

معلوم بود سعي ميكنه كه عصباني نشه آروم بهم نزديك شد و همينجوري كه سعي ميكرد دستام و بگيره گفت :

romangram.com | @romangram_com