#موژان_من_پارت_282
- فقط نچسب و نگيره ؟ بابا مگه كارش سر عروسي رو يادت نيست ؟ كدوم آدم عاقلي از عروسيش فرار ميكنه آخه ؟ مطمئن باش يه عيب و ايرادي داره اين دختر !
- از سيما پرسيدي كه ميخوان چيكار كنن دختره رو ؟ نميخوان طلاقش بدن ؟
- والا من سعي كردم از زير زبون سيما حرف بكشم ولي خوب سيمارو ميشناسي كه جواب درست و حسابي به آدم نميده .
- اين دختره انگار مهره مار داره اصلا ! باور كن اين همه دختر خوب توي فاميل داريم . نميدونم اين سيما گير به چيه اين دختره داده . با اين كاراش بازم حاضر نيست طلاقش بدن بره .
- انگار داره دستي دستي پسرشم بدبخت ميكنه .
- همين و بگو .
با شنيدن اين حرفا خونم به جوش اومد انگار هر چي روي خودم كار كرده بودم كه عصبانيتم بخوابه فايده نداشت و با اين حرفا بدتر شده بودم . دوست داشتم ميرفتم جلو و مشتي محكمي توي دهن جفتشون ميزدم ولي حيف كه توانايي اين كار و نداشتم . عصباني به سمت سوگند رفتم با سارا مشغول حرف زدن بود بدون هيچ حرفي دستش و كشيدم و با خودم به سمتي بردم گفت :
- چي شده باز ؟ مُوژان وايسا بابا پام درد گرفت .
گوشه اي وايسادم سوگند نگاهي به صورت ناراحت من كرد و گفت :
- چي شده ؟
يهو بغضم تركيد . بالاخره بعد از اين همه اتفاقا و حرفاي رنگ و وارنگ امشب كنترلم و از دست دادم . سوگند با ديدن اشكام نگاهي به اطراف كرد و من و به نزديك ترين اتاق كه اتاق رادمهر بود هل داد . در و بست و گفت :
romangram.com | @romangram_com