#موژان_من_پارت_281
- نميخوري ؟ ميخواي تا آخر شب همون جا وايسي ؟
با اين حرفش تكوني خوردم و روي صندلي كنارش نشستم . ولي اصلا حواسم به لباسم نبود . چاك كنار لباس كنار رفت و تقريبا كل رونم معلوم شد . اول خودم متوجه نشدم ولي وقتي نگاه عصباني و خيره ي رادمهر و ديدم تازه به خودم اومدم . خواستم با دستم لباسم و درست كنم كه رادمهر سريع كتش و در آورد و به دستم داد زير لب تشكري كردم و سرم و پايين انداختم . رادمهر گفت :
- وقتي ميگم لباس خوب بپوش براي همين وقتاست .
- ميشه غر نزني ؟
انگار انتظار نداشت اينجوري باهاش حرف بزنم . اخماش و تو هم كرد و گفت :
- ميشه توام از اين به بعد جلوي همه بدنت و به نمايش نذاري ؟
خشمگين گفتم :
- هر چي كه وادارم ميكرد ازت به خاطر اين جشن تشكر كنم الان با اين حرفت باعث شد همه ي لذت تولد برام از بين بره . تبريك ميگم امشب جز بدترين خاطره هام ميمونه .
نگاهي به اطراف كردم كسي حواسش به ما نبود از جام بلند شدم كتش و روي صندلي انداختم و به سمت سرويس بهداشتي رفتم . واقعا هم امشب جز بدترين شبهاي زندگيم بود .
چند دقيقه اي همون جا موندم تا عصبانيتم كمتر شه نميخواستم رفتارم با رادمهر جلوي بقيه جوري باشه كه به بقيه ي شايعات در موردمون دامن بزنه .
بيرون اومدم مثل اينكه مهمونا شامشون و خورده بودن . هر كس گوشه اي نشسته بود و با يكي ديگه حرف ميزد . داشتم از گوشه ي سالن رد ميشدم كه صداي حرف زدن دو تا خانومي كه نميشناختم متوقفم كرد :
- دختره چه فيلمي هم بازي ميكرد سر گردنبند ديديش ؟ نميدونم سيما از چي اين دختره خوشش اومده . خيلي نچسب و نگيره !
romangram.com | @romangram_com