#موژان_من_پارت_278
- تو چرا انقدر بد اخلاق شدي؟ اخلاق رادمهر روي توام اثر گذاشته ؟ قبلا باهام مهربون تر رفتار ميكردي .
- يادت رفته كه من الان يه زن متاهلم ؟ فكر كنم بايد حواسم خيلي به روابطم با مرداي مجرد باشه . اينطور فكر نميكني ؟
پوزخندي زد و گفت :
- آره همينطوره .
ازم فاصله گرفت و بدون هيچ حرفي از در بيرون رفت . نفس عميقي كشيدم . ميترسيدم هر لحظه رادمهر سر برسه اونوقت مارو اينجا ميديد چه فكري ميكرد ؟
چرا احسان اينجوري ميكرد ؟ زماني كه بهش احتياج داشتم ازم دوري ميكرد و فاصله ميگرفت حالا كه ميخواستم فراموشش كنم همش ميومد پيشم !
چند دقيقه اي همون جا نشستم تا حالم بهتر شه در اتاق دوباره باز شد با ترس از جام بلند شدم با ديدن سوگند نفس راحتي كشيدم گفت :
- تو اينجا نشستي ؟ همه دارن دنبالت ميگردن . بدو بيا ميخوايم كيك و ببريم .
- باشه بريم .
با سوگند از اتاق اومدم بيرون . نگاه رادمهر و ديدم كه روي در خيره بود . يه لحظه ترسيدم نكنه احسان و ديده باشه كه مياد توي اتاق ؟ ولي نه اگه ديده بود حتما سريع ميومد تو اتاق ! با اين حرفا خودم و دلداري ميدادم .
سوگند من و بالاي سالن برد . يهو همه ي چراغا خاموش شد و كيك تولد و 2 تا خدمه آوردن و جلوم گذاشتن . فشفشه هايي كه روي شمع بود كل سالن و روشن ميكرد . كيك 3 طبقه ي شكلاتي بود طبقه ي بالاي كيك عدد 25 خودنمايي ميكرد . همه آروم دست ميزدن و شعر تولدت مبارك و برام ميخوندن . به وجد اومده بودم . ميخواستم شمعهارو فوت كنم كه صداي سوگند و كنار گوشم شنيدم :
romangram.com | @romangram_com