#موژان_من_پارت_279

- اول آرزو كن .

ناخود آگاه با اين حرفش نگاهم به سمت رادمهر كشيده شد كه مقابلم جدي و سرد وايساده بود . انگار توي اون لحظه فقط رادمهر جلوي روم بود هيچ كس ديگه اي رو نميديدم . نگاهم و ازش گرفتم و چشمام و بستم . از ته دل از خدا خواستم كه راه زندگيم و برام مشخص كنه . چشمام و باز كردم و شمعهارو فوت كردم همه برام دست زدن . سيما جون رادمهر و كنارم آورد و گفت :

- با هم كيكتون و ببرين .

نگاهم دوباره با نگاه عصبانيش گره خورد . حتي وقتي عصباني هم ميشد چشماش خواستي بود . رادمهر چاقو رو به دست گرفت و منم دستام و روي دستاي مردونش گذاشتم . با هم به هر طبقه ي كيك برشي زديم . اين نزديكي بيش از حد باعث ميشد حرارت بدنم بالا بره . وقتي برش كيك تموم شد همه برامون دست زدن . دوباره نگاهم توي نگاه رادمهر افتاد . از عصبانيتش خبري نبود حالا كلافه به نظر ميرسيد . نگاهم ناخودآگاه به احسان افتاد كه گوشه اي با اخماي تو هم داشت مارو نگاه ميكرد قلبم فشرده شد سريع نگاهم و ازش گرفتم . برش كوچكي از كيك و توي پيش دستي گذاشتيم و به اصرار سيما جون ! دهن همديگه كيك گذاشتيم رادمهر خيلي مسلط كيك و به خورد من داد ولي من وقتي چنگال و بالا مي آوردم دستم به وضوح ميلرزيد . اين لرزش از ديد رادمهر پنهون نموند . دستش و روي دستم گذاشت و كيك و به سمت دهنش بردم . همه برامون دست زدن . كاش اين بازيا زودتر تموم ميشد حرارت بدن رادمهر داشت من و ذوب ميكرد .

تك تك مهمونا كادوهاشون و برام آوردن و به دستم دادن . بعد با گفتن تبريك سرجاشون بر ميگشتن . تنها كادويي رو كه جلوي همه باز كرديم كادوي رادمهر بود اونم به اصرار سيما جون رادمهر برام گردنبند ظريف طلا سفيد خريده بود . خيلي خوش سليقه بود . بعد از باز كردن كادو رادمهر بوسه اي به روي گونم كاشت كه خجالت زدم كرد منم بوسش و با بوسه جواب دادم . سعي كردم اصلا نگاهم به احسان نيفته . نميدونم چرا نزديكي من و رادمهر به هم انقدر ناراحتش ميكرد !

سيما جون با اصرار گفت :

- رادمهر گردنبند و به گردن مُوژان ببند .

با دستپاچگي گفتم :

- نه ممنون خودم بعدا ميبندم .

- خودش خريده خودشم بايد برات ببنده عزيزم .

تسليم شدم . موهايي كه ريخته بود روي شونم و كنار زدم و پشتم و به رادمهر كردم . رادمهر گردنبند و دور گردنم انداخت و خم شد تا قفلش و ببنده . انگار هر ثانيش برام 1 ساعت ميگذشت . هرم داغ نفسهاش و روي پوستم احساس ميكردم . حس ميكردم از قصد بيشتر طولش ميده . جلوي نگاه اون همه مهمون معذب بودم دوست داشتم سريع تموم شه . بالاخره گردنبند و به گردنم بست برگشتم و نگاهي به صورتش انداختم لبخندي روي لبهاش بود . توي دلم گفتم " همش فيلمه ، كاش از ته دلت بهم لبخند ميزدي " حلقه ي اشكي كه ميخواست توي چشمام بشينه رو پس زدم . به جاش منم لبخندي به صورتش پاشيدم . بقيه ي كادوها رو تصميم گرفتيم كه بعدا باز كنيم چون براي شام داشت دير ميشد ولي من و رادمهر شخصا از تك تك مهمونا تشكر كرديم و بعد به سمت ميز غذا دعوتشون كرديم . دستم دور بازوي رادمهر بود . همگي به سمت ميز شام رفتن . تنها كسايي كه همون جا مونده بودن من و رادمهر بوديم . اصلا اشتهايي براي غذا خوردن نداشتم از سر شب انقدر حرص خورده بودم كه ديگه جايي براي غذا نداشتم .

يكي از خدمه ها روي ميز كوچيكي براي من و رادمهر غذا چيد و بعد رو به رادمهر گفت :

romangram.com | @romangram_com