#موژان_من_پارت_276
با چشماي نافذش توي چشمام خيره شد . تا خواستم جواب دندون شكني بهش بدم آهنگ تموم شد . ازم فاصله گرفت من مات و مبهوت با خشمي كه همه ي وجودم و گرفته بود سر جام وايساده بودم . ولي ته دلم از اينكه حسادتش و تحريك كرده بودم خوشحال بودم . به سمت مامان رفتم مشغول صحبت با يكي از فاميلاي رادمهر بود . كمي پيشش نشستم . تنش مهموني بيش از اندازه بود ! از يه طرف نگاهاي گاه و بي گاه احسان بود كه دليلش و درك نميكردم . از يه طرف ديگه چهره ي عصباني رادمهر بود كه غافلگيرم ميكرد .
عجب تولدي شده بود ! سيما جون به دنبالم اومد و گفت :
- عزيزم همه ي مهمونا دوست دارم بيشتر باهات آشنا بشن بيا چند دقيقه اي پيششون بشين .
لبخندي زدم و قبول كردم با سيما جون تك تك كنار مهمونا مينشستيم و باهاشون حرف ميزديم .
خسته شده بودم ببخشيدي گفتم و به سمت اتاقمون پناه بردم . صداي سر و صدا از يه طرف و لبخندي كه بايد موقع سلام و احوالپرسي روي لبم مينشوندم از طرف ديگه كلافم ميكرد .
توي آينه قدي اتاق نگاهي به خودم انداختم رادمهر حق داشت حسادت كنه . مُوژان خانوم خوشگليا . لبخندي به تصوير خودم توي آينه زدم و برگشتم كه از اتاق بيرون برم ولي بلافاصله در اتاق باز شد احسان وارد شد . با ديدنش شوكه شدم . دستپاچه گفتم :
- احسان اينجا چيكار ميكني ؟
بدون توجه به حرفم نگاهي به اتاق انداخت و گفت :
- چه اتاق قشنگي .
از حالت دستپاچگي بيرون اومده بودم . لبخند كم جوني بهش زدم و گفتم :
- بيا با هم بريم بيرون . خوب نيست زياد اينجا بمونيم .
romangram.com | @romangram_com