#موژان_من_پارت_274
با ترس نگاهي به اطراف كردم تا رادمهر و ببينم . وقتي غرق رقص با دختر خالش ديدمش انگار آتيش گرفتم با خونسردي لبخندي به روي احسان زدم و قبول كردم . نگاهم به سوگند افتاد كه از عصبانيت داشت منفجر ميشد . بيخيال با احسان مشغول رقص بوديم . چشماش روي من مونده بود ولي من سعي ميكردم نگاهم و ازش بدزدم . خيلي معذب بودم . حتي از اينكه پيشنهاد رقصش و قبول كرده بودم پشيمون شدم . هر كاري رادمهر ميكرد كه من نبايد ميكردم . بالاخره آهنگ تموم شد . لبخندي به احسان زدم و از هم جدا شديم . خواستم برم بشينم كه آهنگ بعدي شروع شد و كسي دستم و كشيد . برگشتم و با ديدن رادمهر تعجب كردم . آهنگ آرومي بود با لبخند مصنوعي بهم گفت :
- با من نميرقصي ؟
منم مثل خودش لبخند زدم ولي از سردي دستام حتم داشتم كه استرسم و ميتونست بخونه .
نگاهش انگار توي چشمام قفل شده بود . از سر ناچاري مجبور به رقص شدم باهاش . يه دستم و روي شونه هاي محكم و مردونش گذاشتم و دست ديگم و توي دستش قرار دادم . اونم يكي از دستاش و دور كمرم حلقه كرد . به آرومي مشغول رقص شديم . هنوزم بهم خيره بود ولي من مدام نگاهم ميچرخيد . با همون لبخند تصنعيش آروم آروم شروع به حرف زدن كرد باهام :
- لباست خيلي قشنگه ! خوشگل شدي ! ولي چي باعث شده كه فكر كني ميتوني توي همچين مهموني لباس به اين بازي بپوشي ؟
منم مثل خودش آروم كنار گوشش گفتم :
- من هميشه همينجوري لباس ميپوشم توي مهمونيامون .
- قبلا آره ولي الان تو متاهلي . فكر نميكني بايد نظر من و ميپرسيدي ؟
- كي ميپرسيدم ؟ من تا همين چند دقيقه پيش هم نميدونستم كه تولد كي ميخوام بيام .
- به هوشت شك ميكنم .
عصباني شدم ديگه نتونستم تظاهر كنم اخمي روي پيشونيم نشوندم لبخندش و عميق تر كرد و گفت :
romangram.com | @romangram_com